![]() |
![]() |
|
| خلاصه شرح بلاگ من اینه که م جان دوستت دارم |
عزيزم اين قلب کوچکم تنها براي تو مي تپد ! اين چشمهاي بي گناهم براي تو اشک مي ريزند و اين تن خسته ام به عشق تو زنده است.... به قلب کوچک و گويا شکسته ام عشق بورز که براي تو مي تپد..... خون عاشقي را با محبت هايت در رگهاي خشکم بريز و به من جاني تازه ببخش ..... مرا نوازش کن ? مرا آرام کن ? بيا و به من بگو که مرا دوست ميداري ? اگر بارها گفته اي باز تکرار کن عزيزم.... مرا از دلتنگي هايم رها کن و هميشه در کنارم باش تا ديگر چشمهايم بهانه تو را نگيرند ! به عشق تو زنده ام ? به اميد تو نفس مي کشم ? اگر روزي بخواهي عشق و اميدم را از من بگيري ديگر مجالي براي زندگي نخواهد بود! عزيزم تو تنها آرزوي مني ? با من بمان ?عاشقتر از هميشه نيز بمان تا من نيز به تنها آرزويم که رسيدن به تو مي باشد برسم.... در درياي زندگي به عشق تو روبروي امواج خشمگين دريا ايستاده ام ? تو که نباشي در اين دريا غرق خواهم شد ?پس بيا و قايق نجات من باش عزيزم ? و مرا در برابر امواج بي محبتي ها و تنهايي ها نجات بده و تنها سر پناه براي من باش.... در راه رسيدن به تو خيلي سختي ها را کشيدم ? از همه کس و و همه چيز گذشتم تا با تو بمانمو ديگر نميخواهم تويي که به سختي به دست آورده ام ? به آساني و در يک لحظه مثل عشق هاي پوچ اين زمانه از دست بدهم! عزيزم از تمام دار و ندارم در اين دنيا تنها يک قلب کوچک را دارم که در سينه ام به عشق تو ميتپد .... با آن باش ? هميشه و هميشه با عطر نفسهايت ? خون عاشقي ات کاري کن قلبم که تنهاي تنها براي تو هست به عشق و به اميد تو تا ابد بتپد! قلبم را نشکن که اگر اينبار شکست ? شيشه عمر من نيز شکسته خواهد شد.... عزيزم اين قلب کوچکم تنهاي تنها براي تو ميتپد و من عاشق نيز تنها به عشق تو زنده ام..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 18:53 توسط پوریا |
|
|
به غم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد عجب است که گویند دل به دل راه دارد دل من از غصه خون شد دل او خبر ندارد
بچه ها من عاشق شدم این رو هم دوباره گفته بودم ولی دوباره می گم که
بدونه که چقدر دوستش دارم البته اسمش رو نمی گم شاید ناراحت شه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 19:4 توسط پوریا |
|
تقدیم به عشق خودم... م در کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفت را صرف کن رفتم..رفتی.. رفت ساکت میشوم میخندم ولی خنده ام تلخ میشود استاد داد میزند خوب بعد ادامه بده و من میگویم: رفت... رفت... رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت شادیم بمرد شور از دلم ببرد رفت ..رفت ..رفت و من میخندم و میگویم.. خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته است به آن میخندم با تشکر از خانم هیلدا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 18:49 توسط پوریا |
|
|
بچه ها بای من دیگه نمیام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 19:16 توسط پوریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 18:48 توسط پوریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 18:47 توسط پوریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 18:43 توسط پوریا |
|
|
چه كنم شبا كه سرصداها كم رنگ مي شه بيشتر از روزا دلم براي تو تنگ مي شه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 18:38 توسط پوریا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 18:16 توسط پوریا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 18:15 توسط پوریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| پیوندها |
|
دوستت دارم اگر چه فاصله ها زیادن نيما |
|
RSS
|